راز سخن

شمارهٔ ۱۶۸

ای سواد زلف تو سودای من

ای سواد زلف تو سودای من
روی تو خورشید مهرافزای من
دل میان زلفت و من ره‌نشین
فرق بین از جای او تا جای من
فتنه همسایگان شب تا سحر
در میان کوی تو غوغای من
از وصالت گر چه محرومم خوش است
با خیالت عشق‌بازی‌های من
دل به پیری هم جوانی می‌کند
وه ز دست این دل برنای من
لایق حسن جهانگیر تو نیست
جز سخن‌های جهان‌پیمای من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.