شمارهٔ ۱۳۰
من به اومید تو از راه دراز آمدهام
من به اومید تو از راه دراز آمدهام
ناز بگذار دمی چون به نیاز آمدهام
رهروان را به شب تار دلیلی باید
من به بوی خوش آن زلف دراز آمدهام
شمع بی زحمت پروانه نباشد بنشان
کامشبی در هوس گفتن راز آمدهام
پیش از این هر نفسم بود خیالی و اکنون
با تو یک رنگ شدم وز همه باز آمدهام
مرغ دل بر سر زلفت به فغان میگوید
چیست تدبیر که در چنگل باز آمدهام
با دلم سلسله زلف تو گوید خوش باش
منم آن بند که دیوانهنواز آمدهام
عاشقان راست نمازی و دگر محرابی
بیش ابروی تو از بهر نماز آمدهام
جان حقیقت به لب چون شکرت خواهم داد
تا نگویی که به تزویر و مجاز آمدهام
تا فراق تو به غارت نبرد جان همام
به شفاعت ز در وصل تو باز آمدهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.