راز سخن

شمارهٔ ۹۱

اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید

اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید
به حسن خویش جهان سر به سر بیاراید
جمال خود به نقاب از نظر همی‌پوشد
به سمع او برسانید، کاین نمی‌باید
از آفریدن شاهد غرض همین بوده‌ست
که از مشاهده صاحب دلی بیآساید
به آستین و به دامان شکر کشند آنجا
که پسته را به سخن یا به خنده بگشاید
لبش به خون دلم تشنه است و من خشنود
از آن که خون منش در نظر همی‌آید
ولی گر آب حیات است خون من به مثل
دریغ باشد کاو لب بدان بیالاید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.