راز سخن

شمارهٔ ۱۲

بدیدم چشم مستت رفتم از دست

بدیدم چشم مستت رفتم از دست
کوام آذر دلی بو کو نبی مست
دلم خود رفت و می‌دانم که روزی
بمهرت هم بشی خوش‌یانم اژ دست
به آب زندگی ای خوش عبارت
لوانت لاو چَمَن دیل و گیان بست
دمی بر عاشق خود مهربان باش
کژی سر مهر ورزی گست بو گست
اگر روزی نبینم روی خوبت
بشان شهرانره او سر زنان دست
به مهرت گر همام از جان برآید
مواژش کان یوان بمرت و وارست
گرم خا وا کری بشتم بوینی
بیویت خته بوم ژاهنام سرمست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.