شمارهٔ ۴۰۸
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانی
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانی
نمی دانم تغافل می کنی، یا خود نمی دانی
کنون تا می توانی از جفا کردن پشیمان شو
که بعد از کشتنم سودی نمی دارد پشیمانی
قدت بر جان مردم فتنه شد، باری، چه خوش باشد؟
اگر بنشینی و این فتنه را از پای بنشانی
دلم گر سوختی، بگذار، باری، استخوانم را
که می خواهم سگ کوی ترا خوانم بمهمانی
هلالی، دشمنست آن ماه و او را دوست میدارم
محبت بین که: از جان دوستم با دشمن جانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.