راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲

می خواهم و کنجی که به جز یار نباشد

می خواهم و کنجی که به جز یار نباشد
من باشم و او باشد و اغیار نباشد
آنجا اثر رحمت جاوید توان یافت
کآنجا ز رقیبان تو آثار نباشد
هرجا که حبیب است به پهلوی رقیب است
در باغ جهان یک گل بی‌خار نباشد
بر من، که گرفتار توام، رحم مفرمای
رحم است بر آن کس که گرفتار نباشد
ما خانه‌خرابیم و نداریم پناهی
ویرانهٔ ما را در و دیوار نباشد
تقصیر وفا رسم رقیب است، عجب نیست
هرگز سگ دیوانه وفادار نباشد
بی یار به عالم نتوان بود، هلالی
عالم به چه کار آید اگر یار نباشد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.