راز سخن

شمارهٔ ۷۱

شیشهٔ می دور از آن لب‌های میگون می‌گریست

شیشهٔ می دور از آن لب‌های میگون می‌گریست
تا دل خود را دمی خالی کند، خون می‌گریست
دوش بر سوز دل من گریه‌ها می‌کرد شمع
چشم من آن گریه را می‌دید و افزون می‌گریست
آن نه شبنم بود در ایام لیلی، هر صباح
آسمان شب تا سحر بر حال مجنون می‌گریست
سیل در هامون، صدا در کوه، می‌دانی چه بود؟
از غم من کوه می‌نالید و هامون می‌گریست
چیست دامان سپهر امروز پرخون از شفق؟
غالبا امشب ز درد عشق گردون می‌گریست
بر رخ زردم ببین خط‌های اشک سرخ را
این نشانی‌هاست کامشب چشم من خون می‌گریست
شب که می‌خواندی هلالی را و می‌راندی به ناز
در درون پیش تو می‌خندید و بیرون می‌گریست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.