راز سخن

شمارهٔ ۱۳۱

سخت ای لعبت شیرین همه جا رو شده‌ای

سخت ای لعبت شیرین همه جا رو شده‌ای
عهد دیرینه نپای و گله نشنو شده‌ای
کام فرهاد چه سان تلخ نگردد که بهشر
همه شور است که همخوابۀ خسرو شده‌ای
کس چو خورشید تر اسیر نیارستی دید
حالی انگشت نما همچو مه نو شده‌ای
گندم خال ترا جان به بها میدادند
خبرت هست که بیقدر ترا ز جو شده‌ای
پی صید تو بهر گوشه دو صد دام فریب
تو چو آهو بچه هر سو بتک و دو شده‌ای
مدعی روی تو شب خواب نمیدید و کنون
جلوه گر در همه آفاق چو پرتو شده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.