راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

بخطا میرمد آن نرگس فتان از من

بخطا میرمد آن نرگس فتان از من
که بیک غمزه توان برد دل آسان از من
منت ابر بهار است ز باران سرشگ
بیرخت بر سر یکدشت مغیلان از من
تخم صبرم بدل ای پیر جهاندیده مکار
که نه چینی بجز از خوشۀ حرمان از من
آن شد ایخواه که از جانرود پای شکیب
کانزمان دست ز من بود و گریبان از من
گریه ام کشت دهانی به تبسم بگشای
تا یکی تنگدل ایغنچۀ خندان از من
باغبان گو که بتاوان تماشای گل
برد از خون جگر لاله بدامان از من
صید هشیار ز صیاد گریزد لیکن
نه بدینگونه که صیاد گریزان از من
نیرّا با همه سودا زدگی حیرانم
گرچه آنطفل پریروست هراسان از من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.