راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰

گفتم رقم کنم به تو حال دل ملول

گفتم رقم کنم به تو حال دل ملول
رشک آیدم که بر تو فتد دیدۀ رسول
از پند عاقلانۀ مردم دلم گرفت
برقع فرو گشای که حیران شود عقول
این نقد جان و این سرناز ار مصرا گر
یوسف کند بضاعت مزجاه من قبول
وقت است اگر به داد من بی‌نوا رسی
ای خضر ره که بار گرانست و من جهول

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.