راز سخن

شمارهٔ ۸۱

عمری که بی‌تو ای مه نوشاد می‌رود

عمری که بی‌تو ای مه نوشاد می‌رود
سر داده خرمنی است که بر باد می‌رود
دور از کنار یار ز دریای چشم من
رودی‌ست دجلهٔ که به بغداد می‌رود
شیرین به کام‌جویی و پرویز در نشاط
غافل ز خون که از دل فرهاد می‌رود
جز من بهر که می‌نگری در حضور تو
افسرده‌خاطر آمد و دلشاد می‌رود
مستانه می‌خرامد و دل از پیش دوان
آهو نگر که از پی صیاد می‌رود
خلقی به دام بسته و خود همچو سروناز
بنگر چگونه سر خوش و آزاد می‌رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.