راز سخن

شمارهٔ ۱۴

در پردهٔ حُسن روی تو شد پرده‌در مرا

در پردهٔ حُسن روی تو شد پرده‌در مرا
ای وای اگر ز پرده درآید به در مرا
جز خون دل که ریزدم از دیده بر کنار
حاصل نشد ز نخل محبت ثمر مرا
سر بر نگیرم از درت ار فی‌المثل به سر
ریزند سنگ طعنه ز هر بام و در مرا
گم گشت دل به ظلمت زلفش خدای را
کو خضر رهروی که شود راهبر مرا‌؟
دست طلب نمی‌کشم از پای‌بوس تو
خواهد اگر به کوی تو فرسود سر مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.