راز سخن

شمارهٔ ۲

چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه را

چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه را
کو داوری که داد رسد دادخواه را
گفتم مرا تحمل ناز تو نیست گفت
عشق احتمال کوه دهد پرّ کاه را
بیحاصل است جلوه خوبان بعهد تو
نادر در آفتاب توان دید ماه را
آنشوخ دیده بین که زنهر شکار دل
دزدد چه سان بخود زتغافل نگاه را
الله چه فتنه تو که اندر هوای تو
صلح است اهل میگده و خانقاه را
حسنت فکنده پرده زر از درون من
آری قیاس از آینه گیرند آه را
من وحشی رمیده و نرهن زچارسو
آنچشم و زلف و عارض خط بسته راه را
آنسبزه بین که سنبل رویش زسرکشی
بر باد داده خرمن مشک سیاه را
تا کی سپهر جلوه دهد مهر و ماه خویش
برکش زطرف گوشه ابرو کلاه را
نیر زدرس عشق مجازی دلم گرفت
بگشای لب ثنای شه دین پناه را
آن سرور یگانه غایب که ذات او
جام جهان نماست صفات اله را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.