شمارهٔ ۹
عمری طلب رازی کردم به در دلها
عمری طلب رازی کردم به در دلها
تا شد به دلم باری حل هم مشکلها
رازی که مرا ای جان بود از تو به دل پنهان
بنگر به صدش دستان افسانه محفلها
دیگر چه به سر داری بحری به نظر داری
گر قصد گهر داری برخیز ز ساحلها
هرسو که رود رهبر درنه به قدومش سر
داند ز تو چون بهتر رسم و ره منزلها
چون نور بهر وادی گشتیم پی هادی
با قافلهسالاری بیناقه به محملها
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.