شمارهٔ ۲۱۶
جز جان و جنان که شد ز دستم
جز جان و جنان که شد ز دستم
بنگر ز غمت چه طرف بستم
دی توبه نموده بودم از می
امروز بساغری شکستم
در راه طلب چو گرد عمری
گه خواستم و گهی نشستم
چون رشته عشق گشت محکم
سررشته عقل را گسستم
مرد ره عشقم و نباشد
اندیشه از بلند و پستم
از هستی و نیستی منزه
نی نیستم این زمان نه هستم
چون نور علی بمصطب عشق
مست می وحدت الستم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.