راز سخن

شمارهٔ ۱۵۲

گر بسر منزل جانان برسم بار دگر

گر بسر منزل جانان برسم بار دگر
بجز از آنکه دهم جان نکنم کار دگر
آنکه در دایره دل بودم مرکز جان
کشدم بهر چه هر لحظه بپرگار دگر
گرچه خوبان همه آیند بدلداری پیش
نیست ما را بجهان غیر تو دلدار دگر
یار اگر یار دگر گیرد و یاری نکند
تو مپندار که گیرم بجز آن یار دگر
یک خریدار نرفته است که آید صنما
بخریداری حسن تو خریدار دگر
کس به راز دل من پی نبرد غیر غمت
گرچه هر لحظه شود فاش ببازار دگر
هر شبم از مه رخسار تو چون نور علی
در دل و دیده تجلی کند انوار دگر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.