راز سخن

شمارهٔ ۲۶۸

به بی‌رحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوش‌تر

به بی‌رحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوش‌تر
زبانی در کنایت سیلی استاد از آن خوش‌تر
به خود قیدی نداری با وجود حسن و زیبایی
ز هر خوبی که داری خاطر آزاد از آن خوش‌تر
فریب خنده می‌خواند عتاب غمزه می‌راند
ز خوبان خوش بود مهر و وفا بیداد از آن خوش‌تر
چو دریا می‌کشم دم در خود و در جوش می‌آیم
که خاموشی خوشش می‌آید و فریاد از آن خوش‌تر
ز بیدادش نمی‌نالم گَرَم زیر و زبر سازد
بنایی کو کند ویران نهد بنیاد از آن خوش‌تر
نثاری بر رخ او صد عوض در زیر لب دارد
برو جانی گر افشاندیم صد جان داد از آن خوش‌تر
«نظیری» جذبه‌ای باعث نصیحت می‌کند خاصت
اگر فضلی نداری عشق مادرزاد از آن خوش‌تر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.