راز سخن

شمارهٔ ۲۴۹

هوای کوی او آواره‌ام از خانه می‌سازد

هوای کوی او آواره‌ام از خانه می‌سازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه می‌سازد
صلاحم عشق شد کفرم یقین انکار ایمانم
محبت کعبه ویران می‌کند بتخانه می‌سازد
قلم در اختیار اوست من چون نقش موهومم
گَرَم فرزانه می‌دارد، گَرَم دیوانه می‌سازد
به ناخن ریشه جان می‌کنم از هم، خوشا دستی
که گاهی چنگ در زلف نگاری شانه می‌سازد
دل از رد و قبول مجلسم خون شد، خوشا رندی
که شب با کنج گلخن روز با ویرانه می‌سازد
چو گنجشک از پی بازی عزیزم در کف طفلی
ز زلفم دام می‌بافد ز خالم دانه می‌سازد
مکن از بزم چون بیگانگان بیرون «نظیری» را
اگر می نیست، بالای ته پیمانه می‌سازد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.