راز سخن

شمارهٔ ۲۳۳

به خاطرم گله‌ای گشت و دوست دشمن شد

به خاطرم گله‌ای گشت و دوست دشمن شد
دو دل چو شیر شکر بود سنگ و آهن شد
چو خانه سر کشتست عهد را بنیاد
ز هر طرف که نسیمی وزید روزن شد
مرنج اگر نشدم مضطرب ز آمدنت
چراغ دیده نمی داشت دیر روشن شد
در اشتیاق تو چندان صنم صنم گفتم
که شرمسار ز خود زاهد و برهمن شد
سر از عنان تو گفتم برون توانم برد
کمند پا و سرم طرف جیب و دامن شد
کشید بر در و دیوار بوستان خطی
که گل ملول ازین بلبلان گلشن شد
مساز خنده دگر رنجه پا که جای تو نیست
لب ملول «نظیری » که وقف شیون شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.