راز سخن

شمارهٔ ۱۷۰

کمال عاشقی حیرانی دیدار می‌آرد

کمال عاشقی حیرانی دیدار می‌آرد
چو آتش دیر می‌ماند سمندر بار می‌آرد
تو درخواه از قضا چندان که فیروزی شود روزی
به بخت ار در ببندی اختر از دیوار می‌آرد
به هند خط جمال یار سودایی عجب دارد
همه اقرار ایمان کرده و انکار می‌آرد
مسلمان عاشق رخسار و هندو واله حسنش
موحد بین که با هم مصحف و زنّار می‌آرد
مبارک فال صبح دولت دیدار میخواران
که دست و پای بخت خفته را در کار می‌آرد
ز خودبینان چه می‌جویی؟ به کوی بی‌خودان بنشین
که آب خضر اگر حاجت شود خمّار می‌آرد
«نظیری» از نوازش‌های درد دوست در ذوقم
که چون چنگم به ضربت بر سر اسرار می‌آرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.