شمارهٔ ۱۲۴
محبت تو به هر دل نشست کین ننشست
محبت تو به هر دل نشست کین ننشست
دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست
به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی
مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست
همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد
به خون نشستم و آن خوی آتشین ننشست
حجاب عشق غباری میان ما انگیخت
که از فشاندن دامان و آستین ننشست
گره به گوشه ابرو نگه به جانب غیر
به پیش دشمن خود هیچ کس چنین ننشست
تو می روی و من از اضطراب می میرم
کسی به حال چنین روز واپسین ننشست
چنان گرانی خویش از درت سبک بردم
که از سجود توام گرد بر جبین ننشست
غمی ندید ره خانه «نظیری » را
که چون بهانه خوی تو در کمین ننشست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.