شمارهٔ ۱۰۲
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست
بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست
هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد
آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست
طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو
ما را فراغتست تو را گر فراغ نیست
ما حال خویش بر پر عنقا نوشته ایم
در بال هدهد و سر منقار زاغ نیست
چون جغد بر خرابی خود فال می زنیم
کاین نغمه از ترانه مرغان باغ نیست
از خنده های تلخ صراحی به کار ما
جز خون دل به گردش چشم ایاغ نیست
تلخ است بی تو عمر «نظیری » چه زندگیست
بیمار را که بر سر بالین چراغ نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.