راز سخن

بخش ۱۵ - در کوچ کردن کمخا و اسبها را طلب داشتن

کمیتی در آورد کمخا دلیر

کمیتی در آورد کمخا دلیر
زوالای بادصبائی بزیر
مطبق براسبی زخسقی نشست
که جزوی نبد سرخ خنگی بدست
یکی تافته از برای کتل
نهادند داغ اتو بر کفل
مجرح بدش اختجی با دوال
که همراه گردد بوقت رحال
دگر بقچه برابرش صندلی
نشسته همی کرد تخت ملی
مدول یکی اطلس بانژاد
برآمد بگلگون والا چو باد
مقرر شدانکه بهر روی بر
که باشد الاغ خودش زآستر
نبودش یکی خام شوره نورد
ببارش ببستند هم در نورد
یک صوفک و خاصک دلپذیر
در آن خیل و امانده بی بارگیر
مگر جقه بود آنجا حکم
بگفتا روند این دو بر پشت هم
بدادند خانشاهی آنکوست خاص
زخود رنگ یک بارگیریش خاص
بر آن بر نهادند از آن پس بخیل
که همجنس گیرد بهمجنس میل
ولی زردک قاری بینوا
بدش کاسری پاره وان در ملا
زبانگ قصاره بکرباس راست
چو در جنگ از اسبها شیهه خاست
برون برد بار و بنه جامه خواب
بزد چارشب خیمه بی طناب
منادی زن چرخ قز بانگ زد
که ای رختها زانکه عینید وزد؟
زسلطان کمخا چنانست جار
کزین قیتل آنکس که جوید فرار
و یا دارد امروز پوشیده رو
نیاویزمش بر سر چارسو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.