راز سخن

شمارهٔ ۲۲۸

خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان

خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان
مقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان
بود جان بیت‌الحزن وز مَقدَمَش دارُالسُّرور
بود دل دارُالفُتَن وز موردش دارُالاَمان
در رهش از بی‌خودی ما را بساط اندر بساط
با وی از کالای هستی کاروان در کاروان
رهبر گم‌کرده‌راهان بی‌سراغ و بی‌چراغ
رایض توسن‌خیالان بی‌رکاب و بی‌عنان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.