راز سخن

شمارهٔ ۱۵۰

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش
دار از چشم بد خلق خدایا نگهش
جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر
که برانند و ندانند چه باشد گنهش
نگهی جانب ما دلشدگان می نکنی
دل چرا امیبری از کس چو نداری نگهش
قاصد یارم و با تیرگی بخت نشاط
حرفی از جعد خطش دارم و چشم سیهش
بنده ی شاهم و بر روشنی چشم امید
خطی از گرد رهش دارم و گرد سپهش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.