راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱

دفتر دانش سراسر سوختند

دفتر دانش سراسر سوختند
هر کرا حرفی ز عشق آموختند
دیده و گوش خرد را دوختند
عشق را آنگه زبان آموختند
شد نخست از دیده ناپیدا جهان
هر کجا شمعی زعشق افروختند
هر چه را دادند بگرفتند باز
تا خریدند آنچه را بفروختند
تا شود شایسته ی دیدار شاه
دیده ی شاهین دو روزی دوختند
بند بند تن ز هم ریزد نشاط
در نیستان آتشی افروختند
تا چه آتش (بود) کز یک شعله اش
حاصل کونین در هم سوختند
تا چه آبست این که از یک قطره اش
بحر اشک وجوی خون اندوختند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.