شمارهٔ ۱۰۹
عشق از اول رخنه در تن میکند
عشق از اول رخنه در تن میکند
خانه روشن خور ز روزن میکند
آنچنان آشفتهام کآشفتگی
زلف دلبر وام از من میکند
تیرهروزم لیک هرشب چرخ را
آهم از یک شعله روشن میکند
تیغ عشق از مغز جان بگذشت و عقل
رشته بیحاصل به سوزن میکند
شهوت آتش نفس نمرود است و عشق
آنکه آتش رشک گلشن میکند
نفس اگر رویینتن آمد گوییا
عشق کار سد تهمتن میکند
خار این گلزار و دامان نشاط
هرکه بینی گل به دامن میکند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.