راز سخن

شمارهٔ ۷

نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را

نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را
دیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را
از کوی تو می‌آیم و از خود خبرم نیست
پرسم مگر از غم ره کاشانهٔ خود را
در خانهٔ ما یار و عجب آنکه ز هرکس
جستیم خبر دادن نشان خانهٔ خود را
بی‌وعده نشستیم به ره منتظر اما
با یار نگفتیم ره خانهٔ خود را
از بی‌خودی خویش نبودم خبر ای کاش
نشنیدمی از غیر هم افسانهٔ خود را
پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانست
مست است و ندانسته ره خانهٔ خود را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.