شمارهٔ ۲۶۲
ای که حاجت ز در اهل ریا میطلبی
ای که حاجت ز در اهل ریا میطلبی
نقد مقصود کجا و تو کجا میطلبی
جای آن است که خون تو بریزند ای دل!
سستهمت! نظر از غیر چرا میطلبی؟
تا تو در بند خودی راه به جایی نبری
ترک خود گیر اگر زان که خدا میطلبی
تا به کی در طلبش این همه سرگردانی؟
دوست غایب ز تو چون نیست کرا میطلبی؟
چون نسیمی طلب خاک در میکده کن
گر تو اکنون چو خضر آب بقا میطلبی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.