راز سخن

شمارهٔ ۱۴

آمد شب و بازگشتم اندر غم دوست

آمد شب و بازگشتم اندر غم دوست
هم با سر گریه ای که چشم را خواست
خون دلم از هر مژه کز پلک فروست
سیخی است که پاره ای جگر بر سر اوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.