راز سخن

شمارهٔ ۲۲۸

باز آتشی به جان بلاکش فکنده‌ام

باز آتشی به جان بلاکش فکنده‌ام
خود را به دست خویش در آتش فکنده‌ام
سرگرمیی به عشق خودم دست داده است
هرگه نظر بر آن رخ مهوش فکنده‌ام
من از کجا، خیال عنانگیری از کجا
خود را بس اینکه در ره ابرش فکنده‌ام
نقش تو چون گذشته به دل،‌ صد شکن درو
از پیچ و تاب زلف مشوش فکنده‌ام
رخت صلاح و زهد در آتش فکنده‌ایم
میلی نظر چو بر می بی‌غش فکنده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.