راز سخن

شمارهٔ ۱۵۶

داد ازان دم که با دل ناشاد

داد ازان دم که با دل ناشاد
من کنم داد و او کند بیداد
مست من عهد کرد و می‌ترسم
وقت هوشیاری‌اش نباشد یاد
بعد صد امتحان، ز ساده‌دلی
تکیه کردم به عهد بی‌بنیاد
بیخودیهای مجلس شب را
خجلت روز من به یادش داد
این چه شوق است کز تصور تو
دل خلقی در اضطراب افتاد
پا نهادیم بر سر دو جهان
ما و عشق تو، هرچه بادا باد
بهر زنجیر زلف او میلی
داد سر رشته خرد بر باد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.