راز سخن

شمارهٔ ۹۴

شب، خواب پی به حال خرابم نمی‌برد

شب، خواب پی به حال خرابم نمی‌برد
در سینه می‌خلی تو و خوابم نمی‌برد
نومیدی‌ام ببین که رقیب آشنایی‌ات
رشکم نمی‌فزاید و تابم نمی‌برد
رنجیده آن‌چنان، که گرم خود طلب کند
سویش کسی ز بیم عتابم نمی‌برد
وقت سوال یار ز بس مضطرب شوم
از شرم، انتظار جوابم نمی‌برد
رسوایی‌ام رسیده به جایی که همنشین
دیگر به بزم او ز حجابم نمی‌برد
قاصد ندیده در طلبم رغبتی ز یار
کآهسته آمد و به شتابم نمی‌برد
میلی شدم چو کاه و ز بار گران غم
توفان اشک بر سر آبم نمی‌برد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.