راز سخن

شمارهٔ ۳۴۷

یک امشبی که تو آسوده در کنار منی

یک امشبی که تو آسوده در کنار منی
چه میشود که رخ از من بدیگری نکنی
فدای جان تو بادا روان جان و تنم
که راحت دل و آرام جان، روان تنی
چه میشود که شبی با دو صد تکبر و ناز
بهمدمی من دلفکار صبح کنی
من ایستاده بپا بنده وار سر در پیش
تو شاهوار بتخت جلال تکیه زنی
شکر فروش دکان گو ببند و طوطی لب
بحضرت تو که شیرین لب و شکر دهنی
ز عشق روی تو گل پیرهن درید و هنوز
تو همچو غنچه نهان در درون پیرهنی
دلاوران سپه قلب دشمنان شکنند
ترا چه شد که دل دوستان همی شکنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.