راز سخن

شمارهٔ ۳۰۵

نمیدانم چه کردی با دل من

نمیدانم چه کردی با دل من
که باز آتش زدی بر حاصل من
اگر رفتی برون از محفل من
نخواهی رفت هرگز از دل من
بیا ای شمع محفلهای تاریک
که تاریک است بی تو محفل من
تو تا در منزل من جای داری
نگردد غم به گرد منزل من
باستقبالت آید جان گر آئی
تو ای بخت سعید مقبل من
مرا کشتی در افتاده بگرداب
توئی ایجان جانها ساحل من
دل و جان هدیه آوردم چه باشد
پذیری هدیه ناقابل من
بجای جان و دل، مهر تو گوئی
سرشتستند در آب و گل من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.