راز سخن

شمارهٔ ۱۹۵

زان طره در هم دل آویز

زان طره در هم دل آویز
زان پسته بر هم شکر ریز
آن لعل لبان شورش انداز
وان نگرس مست فتنه انگیز
جمعی همه بیقرار و من هم
خلقی همه دل فکار و من نیز
تا پرده ز کار نیفتد
بر چهره تو پرده ای میاویز
خواهی که هزار فتنه خیزد
یک لحظه تو خود بپای برخیز
چشم تو و آن نگاه سر مست
ترکیست کمان کشیده خون ریز
با عشق تو نیست جای تقوی
با روی تو نیست رای پرهیز
گردن ز کمند بر نتابد
با هر که کنی ستیز و آویز
خواهی که ز دست او بری جان
تا شب بود ای حبیب بگریز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.