شمارهٔ ۱۴۹
این سنگ جز به لطف تو گوهر نمیشود
این سنگ جز به لطف تو گوهر نمیشود
وین خاک جز به صنعت تو زر نمیشود
چون آفتاب روی تو برتافت بر جهان
آن سنگ خاک باد که گوهر نمیشود
آن پا شکسته خوش که بدین ره نمیرود
وان سر بریده به که در این سر نمیشود
لطفی بکن به کوری چشم عدو که گفت
کام دل حبیب میسر نمیشود
روز ازل به خامهٔ حق بر جبین ما
نقشی نبشتهاند که دیگر نمیشود
هر قسمتی به نام کسی برنبشتهاند
آب خضر نصیب سکندر نمیشود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.