شمارهٔ ۱۰۹
زاهدی از صومعه بیزار شد
زاهدی از صومعه بیزار شد
نیمه شبان بر در خمار شد
جام می از شاهد مستان گرفت
مست شد و بر سر بازار شد
رشته تسبیح فتادش ز دست
دام دلش حلقه زنار شد
از تن و سر خرفه و دستار را
کرد بیک سوی و سبکبار شد
سر چو بپای خم می بر نهاد
فارغ از اندیشه دستار شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.