راز سخن

شمارهٔ ۳۲

برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذاب

برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذاب
کش بوی مشک ناب بود رنگ زرناب
زان می که چون بدرکشی از قعر خم قار
گوئی که کرده سر زدل شب برآفتاب
هان ای حریف تا نکنی آب در بمی
کاتش خموش گردد چون برزنیش آب
هر تیغ را فزاید از آب تاب و رنگ
این تیغ را بکاهد از آب رنگ و تاب
پیوند آب و باده چه جوئی که همسری
با زاده عنب نکند زاده سحاب
جز باده در سبوی سفالین ندیده ایم
کشتیئی از سفال کند هیچکس برآب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.