راز سخن

شمارهٔ ۲۴۰

خون شد جگرم که غرق خون باد دلم

خون شد جگرم که غرق خون باد دلم
وز پردهئ عاقبت برون باد دلم
بازیچه بخت واژگون بین تو چنین
از دست دلم سرنگون باد دلم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.