راز سخن

شمارهٔ ۲۴

شکر خجل از خنده پنهان توباشد

شکر خجل از خنده پنهان توباشد
دستور بلا عامل دیوان تو باشد
خونها همه از خنجر مژگان تو ریزد
دلها همه در زلف پریشان تو باشد
جان بسکه سپردند به پیکان تو عشاق
آب خضر امروز ز پیکان تو باشد
میدان به یکی جلوه بیارای که خورشید
چوگان زده گوی گریبان تو باشد
چوگان سر زلف به بازیگری آور
تاگوی فلک در خم چوگان تو باشد
ای روی تو و زلف تو چون روز و شب عید
جانهای عزیزان همه قربان تو باشد
در باغ دل اشراق حریفان غذی روح
در زمزمه بلبل الحان تو باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.