راز سخن

شمارهٔ ۱۶

چنین که شور تو در ساخت دماغ من است

چنین که شور تو در ساخت دماغ من است
ز شغل درد تو کی مرگ هم فراغ من است
مگو که شعله آهم نسوزد انجم را
که بر جبین مه اینک نشان داغ من است
رساند خواهی اگر جرعه ای به ما باری
کنون که آتش سوزنده در سراغ من است
خیال را دل و اندیشه را جگر سوزد
ازین شراب که در ساغر دماغ من است
به جای برگ کنون شعله بر دهد اشراق
از آن درخت که نشوش ز فرع باغ من است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.