راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۹۲۴

آه از عشق جمال حوره‌ای

آه از عشق جمال حوره‌ای
کو گرفت از عاشقانش دوره‌ای
زندگیِ نوبه‌نو از کشتنش
صحتی تازه شد از رنجوره‌ای
گر گهر داری ببین حال مرا
در تک دریا ز دریا دوره‌ای
گفتم: ای عقلم کجایی؟ عقل گفت:
«چون شدم مِی، چون کنم انگوره‌ای؟!»
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نمانَد در دو عالم کوره‌ای
تا کند جان‌های بی‌جان در سماع
گرد آن شهد ازل زنبوره‌ای
تا کند آن شمس تبریزی به حق
جمله ویران‌هات را معموره‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.