راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۷۱۲

بیا جانا که امروز آن مایی

بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایه‌ات چون آفتابیم
همایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او را
بقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او را
نوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بی‌کله گردد تو او را
قبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا را
خدایی کن خدایی کن خدایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.