راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی
نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق توی و من ماهی
میان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود
که جان شده‌ست به پیش جماعتی بی‌جان
بیا بیا که توی آفتاب و من ذره
به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.