راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۷۵۶

تا به جان مست عشق آن یارم

تا به جان مست عشق آن یارم
سردهٔ باده‌های انوارم
هر دمی گر نه جان نو دهدم
ای دل از جان خویش بیزارم
گرد آن مه چو چرخ می‌گردم
پس دگر چیست در زمین کارم
بر سر کارگاه خوبی بود
سوزنش کرده‌ست چون تارم
سوزنم چنگ شد از او در تار
تا به آواز زیر می‌زارم
تا من این کارگاه عالم را
کو حجاب حقست بردارم
تا بسوزم حجاب غفلت و خواب
ز آتش چشم‌های بیدارم
تا بیابم ز شمس تبریزی
صحّت این ضمیر بیمارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.