غزل شمارهٔ ۱۴۸۲
چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
از سنگ سیه نعره اقرار برآریم
بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم
مر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزار رخ دوست چو بیپرده ببینیم
صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دلدل دل چون فِکنَد دولت ما زین
بس گَرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم
صد جوشِ عجب از خُم و خمّار برآریم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.