راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۴۷۰

جانم به فدا بادا آن را که نمی‌گویم

جانم به فدا بادا آن را که نمی‌گویم
آن روز سیه بادا کو را بنمی‌جویم
یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا
من بر در دل باشم او آید در کویم
گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می‌جو
کز درد به خون دل رخساره همی‌شویم
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو
یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
یک روز غزل گویان والله سپارم جان
زیرا که چو مو شد جان از بس که همی‌مویم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.