راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۰۵

ای خیالت در دل من هر سحور

ای خیالت در دل من هر سحور
می‌خرامد همچو مه یک پاره نور
نقش خوبت در میان جان ما
آتش و شور افکند وانگه چه شور
آتشی کردی و گویی صبر کن
من ندانم صبر کردن در تنور
یاد داری کآمدی تو دوش مست
ماه بودی یا پری یا جان حور
آن سخن‌هایی که گفتی چون شکر
وان اشارت‌ها که می‌کردی ز دور
دست بر لب می‌زدی یعنی که تو
از برای این دل من برمشور
دست بر لب می‌نهی یعنی که صبر
با لب لعلت کجا ماند صبور
رو به بالا می‌کنی یعنی خدا
چشم بد را از جمالم دار دور
ای تو پاک از نقش‌ها وز روی تو
هر زمانی یوسفی اندر صدور

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.