راز سخن

غزل شمارهٔ ۹۶۶

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد
دل من از جنون نمی‌خسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیره
کاین شب و روز چون نمی‌خسبد
پیش از این در عجب همی‌بودم
کآسمان نگون نمی‌خسبد
آسمان خود کنون ز من خیره است
که چرا این زبون نمی‌خسبد
عشق بر من فسون اعظم خواند
جان شنید آن فسون نمی‌خسبد
این یقینم شدست پیش از مرگ
کز بدن جان برون نمی‌خسبد
هین خمش کن به اصل راجع شو
دیده راجعون نمی‌خسبد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.